خرید بک لینک
معمار جلو مي آید و مي گوید: _ قیدار خان! سنگ رودخانه ای اگر پیدا مي کردید که قاطی کنیم با ملات و بریزیم توی پی، کار عمری مي شد...سیمان و بتنِ يک پارچه از دلش ترک مي خورد... قیدار به معمار مي گوید: برای عمری شدنش چیزی دارم که قاتی کنی با ملات و بریزی تو پی... قیدار فریاد مي کشد سر هاشم: _ کتاب ها را با احترام بیاور اين جا! هاشم با تعجب يک دسته از کتاب ها را مي آورد و مي گذارد پیش پای قیدار.قیدار کتاب اول را بر میدارد.بسم الله مي گوید و با احترام باز مي کند. آرام مي خواند: _ اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک... دیوان حافظ را با احترام مي گذارد وسط ملات و کتاب بعدی را بر مي دارد. مي خواهم از يک جایی شروع کنم اما نمى دانم از چه بگویم از کجا برای همین گریزی زدم به يک کتابی که کتاب است و مقدمه حرفم را از آن قرض گرفتم. نمى دانم تا به حال اسم انجمن های رمان و رمان های مجازی به گوشتان خورده مخصوصا دختر خانم ها، تا به حال شده چند خطی از بعضی هایشان را بخوانید؟ رمان ها و داستان هایی کة يک زمانی به شدت مرا شیفته خودشان کرده بودند داستان هایی که در اغلبشان 90 درصد مردم ایران چشم هایی هفت رنگ و هزار رنگ داشتند و گاهی اوقات آدم را مي بردند به رویاهایی دور و دراز. رویا داشتن و بافتن بد نیست اما وقتی زندگی ات بشود رویا بد است!در خيلی از این مجازی نوشت ها ، آقا پسری بود بلند قد و خوش بر و رو و دختر خانمی حاضر جواب و در مواردی چادری که بعد از مدتی عاشق و دلباخته مي شدند...بعضی هایشان را که میخواندی با خودت مي گفتی اینجا ایران است اصلا؟داشتم میگفتم فکر میکنم اسم اين رمان ها به گوش تان خورده باشد و دختر خانم ها هم به احتمال زیاد حداقل یکی از آن ها را خوانده اند. زمانی بود که اگر از يک متولد 75 به اين ور و بعضا تکرار میکنم بعضا يک متولد اوایل دهه 70 سوال میکردی کتاب جدید چه خوانده ای نام یکی از اين مجازی نوشت ها را مي برد.مجازی نوشت هایی که بعضی هایشان شدند معیار و ملاک بعضی از دختر های اطراف بنده و برایشان خواب هایی شیرین با محور مردی با اخمی عمیق بر روی پیشانی با چشمان عسلی رنگ و پوست برنزه را ساختند و زشتی خيلی از کارها و حرف ها را برایشان از بین بردند.نمى توان به اين مجازی نوشت ها گفت کتاب مي دانید چرا؟ کتاب باید کتاب باشد،کتاب عصاره روح است و پی وجود انسان را باید محکم کند خيلی وقت است که به اين گونه رمان ها مي گویم مجازی نوشت از تابستان سال اول دبیرستان که با اولین مجازی نوشت عمرم آشنا شدم تا به امروز حدود 400 الی 500 تایی از اين مجازی نوشت ها را خواندم؛ به نوعی اگر برای هرکدام 6 ساعت وقت کنار بگذارم مي شود 125 روز تمام بدون خواب و خوراک و اين 125 روز برای منی که اگر حساب کنم 308 روز بیش تر تا کنکورم نمانده چه قدر حسرت آور است! دارم سرتان را درد مي آورم اما يک حرفی دارم که شاید هدف اصلی عضو شدنم در اين سایت گفتن همین حرف باشد.داشتم درمورد کتاب مي گفتم.من فکر ميکنم کتاب مجازی کلا وجود ندارد کتاب باید حقیقی باشد و قابل لمس باید بتوانی بگذاری روی سینه ات و قلبت بتپد زیر سایه کتاب؛کتاب مجازی را که نمى توان گذاشت رو سینه و قلبت بتپد و آشنا شود با روح زندگی شاید بشود اين مستطیل های کوچک موبایل نام را گذاشت رو سینه اما از سنگینی اين ها جان آدم مي گیرد.باید وقتی کتاب میخوانی و اشک میریزی صفحاتی داشته باشد تا خیس شود و سال ها بعد وقتی کتآبت را ورق میزنی جای قطره ها هنوز باشد و خاطرات ان کتاب را یادآوری کند. کتاب باید جوری باشد که بتوان آن را دست گرفت و رفت يک گوشه دنج پیدا کرد و کمی هم نور و آن وقت با نویسنده اش همراه شوی و وقتی صدایت میزنند،کتاب را يکهو بی هوا ببندی و صفحه اش یادت برود و موقع خواندن دوباره جاهایی را که دوست داشتی دوباره مرور کنى اما با اين مجازی نوشت ها که نمی شود از این کارها کرد! کتاب باید وقت خواندن صدا داشته باشد همین که ورقش بزنی صدای ورق زدنت سکوت اطرافت را بشکند و کاغذ نو کتابی که تازه خریده ای دستت را زخم کند هم لذت دارد.کتاب باید پی وجودت را محکم کند اما خيلی از این مجازی نوشت ها اگر پی وجودت را سست نکردند باید خدارا شکر کنی!حتی اگر بهترین کتاب هم در قالب PDF به من تحویل دهند باز هم به من نمى چسبد حالا چه قیدار رضا امیر خانی باشد چه یکی از همین مجازی نوشت ها ! حرف اصلی من هم اين مجازی نوشت ها هست و هم نیست ! حرف اصلیم مجازی شدن چیزی است که از نظر من باید تا ابد کاغذی بماند! اصلا همین کاغذی بودن قداست دارد!قداست دارد وقتی روی تکه ای از طبیعت مینویسی که از خاک بلند شده و همین کتاب تورا از خاک وجودت بلند میکند! از بین 500 مجازی نوشتی که خواندم چند تایی به اندازه انگشتان دست بودند کة میشد بهشان کتاب گفت اما حیف که کاغذی نبودند و هنوز همان مجازی نوشت مانده اند! چند وقتی بود کة خیالم از نبود مجازی نوشت ها راحت بود. اما تازگی ها فهمیدم که دوباره دارند زیاد مي شوند! ای کاش مراقب باشیم اين ها کتاب نیستد عذر خواهم ولی قداست کتاب را ندارند خیلی هایشان در لابه لای دینی که دارند يک چیز هایی را توی مغز آدم فرو میکنند که خود ادم نمی فهد زیاد حرف زدم اما کتاب خوب است که کاغذی باشد خوب است که مجازی نوشت نباشد و حتی اگر مجازی نوشت هم نبود باز هم باید کاغذی باشد تا به دل بنشیند و چه قدر خوب است قبل از دست گرفتن هر کتابی و باز کردن هر PDF ایی ببینیم مي خواهیم چه چیزی را در پی وجودمان به کار ببریم و با آن ,خانه دلمان "عمری" مي شود یا نه! پ.ن1: امیدوارم طرفداران مجازی نوشت ها را خيلی ناراحت نکرده باشم اين عقیده ای شخصی بود بعد از هدر دادن 125 روز نا قابل عمرم که روزی باید جواب گویش باشم و مواظب مجازی نوشت هایی که مي خوانید باشید و اگر مي شود نخوانید و نخوانید و نخوانید!!! معذرت از دخترانی که متولد 75 به اين هستند و بعضا اوایل 70 که بهشان همچین رویایی را نسبت دادم. پ.ن2: امیدوارم ما را ديگر اين طرف ها تا زمان کنکورمان خيلی زیارت نکنید چرا که گذارندن وقت در اين فضا نیز مسئولیت دارد و فردا روز همین دقیقه ها مي شود چندین روز و حسرت چندین روز درس نخواندن بر دلمان مي ماند! پ.ن3: مقدمه را از کتاب قیدار رضا امیر خانی قرض گرفتم! و مردی با چشمان عسلی از یکی از همین مجازی نوشت ها!

برچسب: نویسنده: علی شاکری تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 18:38

صفحه بندی